-- -- var message=" عاشقا نه هايمان پر عشق " //specifys the title var message=message+"عاشقا نه هايمان پر عشق " //gives a pause at the end,1 space=1 speed unit, here I used 10 spaces@150 each = 1.5seconds. i="0" //declares the variable and sets it to start at 0 var temptitle="" //declares the variable and sets it to have no value yet. var speed="150" //the delay in milliseconds between letters function titler(){ if (!document.all&&!document.getElementById) return document.title=temptitle+message.charAt(i) //sets the initial title temptitle=temptitle+message.charAt(i) //increases the title by one letter i++ //increments the counter if(i==message.length) //determines the end of the message { i="0" //resets the counter at the end of the message temptitle="" //resets the title to a blank value } setTimeout("titler()",speed) //Restarts. Remove line for no-repeat. } window.onload=titler عاشقانه هایم
عاشقانه هایم
غم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم . . .
عاشقانه هایم

جهت ارسال نظر از ارسال نظر در پایین صفحه استفاده کنید
از کپی مطالب حتی با ذکر منبع خودداری کنید .



میلاد امیری

معشوق شعرهای عاشقانه

اشكاي يخيمو پاك كن

مي تواني تو به من زندگاني بخشي

شب والنتاين



مي نويسم يادگاري تا بماند روزگاري گر نباشم روزگاري اين بماند يادگاري
يادمان باشد از امروز جفائي نکنيم/ گرچه در خويش شکستيم، صدائي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد/ طلب عشق ز هر بي سر و پائي نکنيم

 

کاش  میشد  عشق را تمدید کرد          لحظه دیدار را نزدیک کرد

    کاش  میشد   از   میان  لحظه ها         لحظه دیدار ار نزدیک کرد .

 

نمیدانم در این دنیای بی فرجام خونین دل چرا هستیم و باید تا نبودن بود و ماند وپر ترک ویران ویران شد

میشود شاید  ترین لحظه دنیایم با تمامی دل و شادی رویایم با نسیمی به سرایت گاهکی هدیه کنم ...

میشود بودن رویاییی مان را به حقیقت به تمنای تو پیوند زنم

میشود پاکترین یاد دلم را با غم انگیز ترین روز زمینت در شبی پر ز هوای بودنت پرواز دهم رو به تمنای دلت

شایدم میشد و اما دیر است

شایدم دیر ترین روز زمینم شده است

شایدم باید رفت روبه سوی ابدییت رو بو سوی ماندن ماندن و ماندن ماندن

شایدم میرم تا که بمانم

ماندنم در کوچه های سوت و کور دل پر پر شده ات

نیستم ، یا که ماندن تا قیامت ، بودنم باشد شاید ، اما نه ...

بودنم دیر شده یا که دیگر نیستم

کاش بر روی زمان میتوان سکنا گزید

میتوان ماند و هر لحظه برابر با تمام فرصت بودن نمود

شایدم باید نوشت ...

کاش میشد از میان لحظه ها    لحظه  دیدار   را تمدید  کرد

کاش میشد از  برای  ماندنم     هر زمان تقدیر را تهدید کرد

آغاز بی پایان

غزلم ای همه امید رسیدن هایم
ای همه روح روان فریاد
تو غزلواره دنیای شبانم شده ای
تو تمامی وجود هستی ، تو همه وسعت خابم شده ای
ای تمنای همه فریادم همه ی روح تب بی دادم
غزل پاک ترین نغمه هر آوازم
روزی از بغض شبانم غمگین
روزی اندازه این وسعت دنیا سنگین
روز موعود زمانم که خدا بر من مفلوک ، نظری گوشه چشمی انداخت
تو همانند شبی پر ز تمانای طلوع
و چو موج نظری روحانی
چشم جانم به رخ پاک ترین بنده او باز نمودی
گویی امروز زمانم شده بود
گوییم راز وصال رویش  روزگاری همه خوابم شده بود
در هیاهوی زمانم او خدای روزگارم  شده بود
نمیدانم چرا آخر  خدای من چرا
روزگاری در فراق روی آن رویای خوبم روزگام رفت رفت
دادییم  امید و عمر رو زندگی روزی  به مهر
ناگهم از من گرفتی تمامی امیدم را
تمام هستی و جان و تن رویای شیرین زمینم را
نمیدانم چرا دادی چرا بردی چرا رفتی
همین دانم که بر هر بخشش و فریاد غمگینم رضایت بود
رازیم بر هر رضایت  روز و شب  یارب
ولی . . .
تو میدانی تمام مستیم بود
چو فریاد شبان مستیم آرام بخش هستیم بود
گرفتی آنچه بر مهرت عطا کردی زمانی ای خدایم  .
وفادارم به عهدم با خدایم
تمام هستیم روح زمانم

با همه تلخی دنیایم . . .
ای همه شادی رویای تمنای وصال رویت
آرزویم آرزومندی شیرین لبانت در یاد
آرزویم همه خوبی و خوشی و انتظار
انتظارم انتظار پایان فراق رویت در شبی وسعت تنهایی من
در زمانی که توان دل پر پر شده ام یار دل دور ترینت بشود
در میان همه مردمکان این شهر غریب
یادت اندازه شیرینی فریاد و غم بودنمان بی فریاد
شاید آرام توان شد در یاد . . .
دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم .




دلم از دوری دلها تنگ است
دلم از این همه نا مردی ها
دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار
دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است
دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است
دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت
دل من خونین است
دل من غمگین است
دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید
دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند
دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت
دل من می ماند
دل من می پوسد
دل من شیفته هیچت گشته
دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد
دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد

دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم .

دیشبم ، بودی ، ماندی ، رفتی . . .
آمدن دشوار است بودنت آوار است ماندنت دیوار است
گفتنت ویرانیست خواندنت رویاییست دیدنت زیباییست چیدنت رسواییست
آمدم چون فریاد دیدمت چون بنیاد خواندمت چون بیداد
گرچه در این ظلمت پر دود و آه ، دیدن و خواندن و فریاد کشیدن جرم است لا اقل آرامی است بر دل آرامی این دیر مغان لا اقل فریادیست که گذر خواهد کرد روزکی از پس این گرد و غبار تا به آرامش فردا برسد لااقل يادي ، باشدش بر گذر خاطره ها كه دلي بود زماني خونين ، خونين زغم هر فرياد بر گذر گاه زماني سنگين پر نشيب و غمگين ، و چو اندوه زمان پر ماتم ساده و سخت و كمي زود گذر ، ميرود مي ماند ميرود بي ديروز ميدود چون فردا و چو كوهي بر ارش ميرود تا دنيا . . .
من نمیدانم کیم . . .
هیچکس ؟
بدنبال . . . ؟
شاید هیچ چیز از جنس هیچ کس . . .
شاید دنبال خودم می گردم در دنیای دگران . . .
هیچمو در پی هیچ همه عمر ، چو غمی در پی اشک و دلی در پی آه . . .
چیستم ؟ هیچکسی در پی شاید هیچ
باید گشت
شاید دید
در گذر ظلمت این دیر گذر کرده ز دور شاید آواز دلی می آید
شایدم نعره فریاد غمی میشنوم از آهی
شایدم داغ دلم تازه شده . . .
همین دانم که روزی آمدم روزی روان ، خواهم کشید جسم خود از این تن فرسوده بی روح پر دردم به رویای حقیقت بار انسانهای نا باور .
من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده ، من فقط یه آدمم ، یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه و گاهی هم زیادی مغرور ، آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن .
نمیدانی
که انسان بودن وماندن چه دشوارست
چه رنجی میکشد آن کس
که انسان است
و ازاحساس سرشاراست....

کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریشزن ، و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
(( ای کاش می توانستیم ادراکمان را از نگاهها بالا ببریم زیرا در هر نگاهی هزاران جمله نهفته است که ما از آنها بی خبریم . ))

مینویسم از تو . . .
كاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا میچیدی .
دلواپس ترین دلواپسی دنیا دلواپس چشمانت کاشکی . . .
در بیکران کرانه های رویایی این غروب دل سرخ کمی هوای دلت به رنگ آبی بی کران کرانه های دلم بود کاشکی در بینهایت باورهایم تو بودیو رویای ماندنت .
دلتنگم" دلتنگ در اغوش کشیدن تمام فریادها تمام یادها تمام بنیادها تمام بودنت تمام دیدنت تمام فریادهای نا همگون دنیای بی پروای ژرف بی احساس. دلتنگ دلم شاید که دیگر نیست دلی که در حوالی چشمانت به خاک سپردی و رفتی که بمانی .
منتظرم ، منتظر و خمارالوده یک تماشا
اسیرم ، اسیر رخوتی مبهم
کجاست شوری که شعری بیافرینم
امشب باز خود را به من رسانده ای . . .
به من رسید ی و بر فراسوی نگاهم چشم دوختی و خود را بر بلندای آزوهایت دیدی من در بدر چشمانت بودم و تو دیده به دیدار چشمانم چشم می دوختی
کجاست یادم ؟ ، به دنبالت ، به دیدارت ، به رویایت نمیدانم . . .
نمیدانم چنین بودن چگونه میتوان ماندن
نمی دانم کدامین یاد رویای زمین آرام گاهی میتواند باشدم در ظلمت رویای بی بنیاد نا آرام خونین دل . اگر روزی به دیدارم قدم در تیره راهی سخت بنهادی بیا هم توشه راهت دل پر درد خونینم .
اين ديدارشايد آخرين ديدارما باشد
آخرين درود و آخرين بدرود
آخرين نگاه و آخرين لبخند
وما مجبوريم به اين جدايي مقتدر ، تن دردهيم
تلخي اين وداع ناگزيررا شايد ، ديگرهيچ وقت شيريني ديداري دوباره بي رنگ نکند
شايد ديگر خواب هيچ کوچه اي را صداي قدم هاي ما برهم نزند
شايد هيچ وقت فرصت نکني که براي سلام کردن به من پيشدستي کني
شايد ديگرفرصت نکنم براي نگاهت غزل بنويسم
اصلا شايد همين فردا
يا يکي ازهمين فرداهاي سرخ که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته اي که شروعش" انالله و انااليه راجعون" است
برروي ديوارسيماني کوچه تان ببيني . . .
اما، توصبورباش، خم به ابرو نياور
ما ،همه درنبرد با تقديربازنده ايم
راستش مردن، اتفاق تازه اي نيست
و زندگي هم
ديگر نمي تواند، آش دهن سوزي باشد . . .

سنگ قبرم را نميسازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
بهترين دوستم مرا از ياد برد
سوختم خاکسترم را باد برد
نمی گويم فراموشم مکن هـــــــــرگـــــــــــز
ولي گاهي به ياد آور رفيقی را
که می دانی نخواهی رفت از يادش
نمیدانم تو میدانی سهمت از بودن چیست سهمت از دیدن و روییدن و فریاد کشیدنهایت سهمت از عمر که پی در پی هم میگذرد
سهمت از بودن چیست شاید اندوه ، دلی ، یا که اندازه این وسعت نیلی کبود به بلندای زمان فریادی . . .
شاید آرام شبی آمدنت را دیدن یا در اندوه شبی در پی تو روییدن . . .
شایدم خوابیدن در شبی سرد ونمور و در اندیشه رویاهایم و در آیینه فرداهایم گذری بر تو و بر دنیایت نگهی بر نگه گیرایت . . .
سهم من کوچک بود سهم من هیچ نبود سهم تو چیست بگو . . . ؟
هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند .

درون سينه آهي سرد دارم

رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم

ندانم ! عاشقم ، مستم ، چه هستم

همي داتم دلي پر درد دارم .
نيست فرقي بين سال قبل با امسال من

از رواج افتاده شايد سكه اقبال من

مثل كشتيهاي بي لنگر ميان موجها

بي قرارم ، هيچ تعريفي ندارد حال من

تك درخت نا توانم ، تنگ در آغوش مرگ

باغبان ! ، چيدن ندارد ميوه هاي كال من

ميروم تا سرزمين سايه ها تا مرز هيچ

نيست در اين راه غير از من كسي دنبال من

بي صدا كنج اتاقي مينشينم ، در گلو

سر به زانو مينهد اين واژه هاي لال من

اتفاق سبز تقويمم تويي حس ميكنم

عاقبت مي پژمرد بي تو گل آمال من

با نسيم دستهايت ، ابر ها را دور كن

تا دوباره سر زند خورشيد شور و حال من

p.sh 85/11/25

مهم نيست كه رؤياهاي معصومِ مرا مي‌دزدند يا به لحن ترانه‌هاي كودكي‌ام مي‌خندند مي‌دانم به زودي در زير عبور اين لحظه‌هاي پرشتاب دفن خواهم شد .......ولي تو را قسم به هرچه از بي‌قراري دريا شنيده‌اي مگذار كسي هواي باراني چشمت را به گريه تعبير كند .

بيا . . .

بيا گناه ندارد به هم نگاه کنيم
و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم
بيا به نيم نگاهي و خنده اي و لبي
تمام آخرت خويش را تباه کنيم
نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا
که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم
اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم
نمي رسيم به جايي که اشتباه کنيم
براي شادي لحظه ها ، هم که شده
بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم .
  • در گذر گاه زمان و خيمه شب بازي دهر
    با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد
    عشق ها مي ميرند
    رنگها رنگ دگر مي گيرند
    و فقط خاطره هاست
    كه چه شيرين و چه تلخ
    دست ناخورده به جا مي مي ماند
    
  • زماني خواهد آمد پشيمان و پشيمان و پشيمان
    در پناه قطره اشكي چون سيل
    قطره آهي چون باد
    تكه صبري چون برف
    چه دير آمد ولي آنگاه كه در اندوه تنهايي كسي ديگر نمي باشد كه سر را در گريبان نگاه عاشقت ريزد و در گوشت كلام عشق را با تاب و تب خواند
    ولي آيا در آن هنگامه شيرينو تلخ روزگار نا مراد آيا تو سر گرداني او را بفهميدي و در تنهاييش غمخوار غمهايش نمودي جان شيرين را ...
    چرا بايد كه عشقش را كه با جان و كه با اندوه و صد افسون به پايت ريخت اكنون بنگري كه ديگر نيست نيست نيست
    دگر آن شانه هاي پر ز ترس رفتنت نيست كه سر بر رون آن بگزاريو راز درون گو يي كه خواهم رفت خواهم رفت خواهم رفت
    و آن قلبي كه روزي پر ز عشق بودنت بود دگر افسردو ديگر نيست
    اگر روزي ز كوي ما به سوي عشق ديرينت سفر كردي برو عشق دل افسرده ام بدرقه راهت
    كه برگشتي از آن ديگر نمي باشد براي تو ، كه ديگر عاشقي اندوهگين در انتظار رفتنت تاب تحمل را نمي آرد
    و آيا ...؟ در آن سوي نگاهت عاشقي بود كه عشقت را چنين سنگين و پر اندوه و شيرين تر ز جانش آرزو باشد ؟!
    هر آن هنگام كه وغط رفتنت آمد برو شيرين تر از اندوه عا لم كه بودن را براي بودنت و مردن را به پاي رفتنت ريزم .
           سود از عالم چه برم ، انتظار رفتنت را
          و اندوه چرا بودن چرا ماندن و روزي رفتنم را


مرگ

مرا به هنگام مرگ در تابوت سياهي بگذاريد

تا کسان بدانند که سياه بخت بودم
دستانم را باز بگذاريد تا عاشقان بدانند
که با خود چيزي نمي بردم

چشمانم را باز بگذاريد تا عاشقان ببينن
چشم به راه مردم
ودر آخر تکه يخي بر سر مزارم بگذاريد
تا بر اولين طلوع آفتاب
به جاي يار برايم گريه کند .

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم چه کسي برايم لالايي گفته عميق ترين خواب دنيا را داشتم.وصبح ها با خميازه وعشوه اي کودکانه،
بعد از همه از خواب برمي خواستم.
اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم
و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند.
اي کاش کودک بودم ، تا عروسکهايم را در اختيار مي گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچ کس نمي شدم.
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.
اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم،
نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.
اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو،
همه چيز را فراموش مي کردم.
در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا ميان کوچه اي با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش
ميداني من عجيبم ...
من حيوان نامي حساس ناطقي هستم که تکراري نيستم
تمام احساس من سرد است و تاريک ، اما به نور ايمان دارم
نور تنها ايماني است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که:
انديشه هاي شب هنگام ژرف تر هستند
و اينکه احساس ميکنم
در تاريکي و سياهي و سکوت شب است که من ـ خودم ـ مي شوم
شب هاي سرد و خالي پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند !
من تنها درختي هستم که در پاييز و زمستان شکوفه مي زنم! مانند گل يخ !
چه عطر خوبي دارد حياط کوچک خانه ي مان ...
اکسيژني از جنس گل هاي نرگس در ريه ام جاريست ....
و احساس ميکنم اين رايحه ي لطيف ، همان عشق است !
*******
راز افرينش اين حيوان نامي حساس ناطق - خودم- را نميدانم در چيست !
اين موجود بسيار تلاش ميکند ... و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود !
من در حد خود عاقلم !
من تلاش بسيارم شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست !
چون باور دارم در مسير رود زندگي شنا کردن کاري دشوار نيست !
و من ميخواهم دشوار باشم !!!
نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !
*******
ذهن من چند صباحي است که درگير انديشه هاي ماليخوليايي است
دلم به حالش مي سوزد ... او را هم به زحمت انداخته ام !
گاهي احساس ميکنم از بس که به چيزهاي جزيي فکر ميکنم
چيزي در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهي
به بيرون يابد !!!
بخاطر همين هم گاهي فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه اي وجود دارد
و ديوانه اي که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش مي سوزد
و هر دوي ما بدون هيچ شناختي از هم ، داراي يک هدف هستيم !
هدف ما ...... رهايي است !
هر دوي ما از روزي که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم
اما همچنان ساکن ا

?ميلاد اميری | در 1386/4/1 ساعت 10:31 | پیوند | [ 28 ] نظر | ارسال نظر

اشكای یخیمو پاك كن

معشوق شعرهای عاشقانه

می توانی تو به من زندگانی بخشی

شب والنتاین

سيد محسن معراجی





Powered by WebGozar